تبليغاتX
یادمه - یادمه گفتم کجایی گفتی وقتی چشاتو ببندی کنارت وقتی باز کنی به فکرت( اما دریغ...)
دردودل از یه عشق سرد و مجازی فقط یه سنگ صبوربرای شکایت از یه عشق سرد که قبلاخودش

تقديم به كسي كه وقتي كنارشم زيباترين حسهاي دنيا رو بهم مي ده ، و پهناورترين شانه هارو براي آرامشم داره ... براي تكيه ام ...براي اشك هام ... براي افكار خسته ام ، و شنوا ترين گوش رو براي عاشقانه ترين حرفام ، و زيبا ترين بيان براي تكرار كردن احساسش ورسوندن پيام قلب بزرگ عاشقش به قلب كوچيك و منتظر من ...

از هميشه بهم نزديكتر بودي ولي مي ترسيدم ... چون حس مي كردم هيچ راه ارتباطي بينمون نيست ... اگه اينجا بودي ، با اينكه اين همه فاصله بود ، باز باهات حرف مي زدم ، عشقت گرمم مي كرد ، اما الان نيستي و جدا تنهايي رو حس مي كنم ... كاش مي فهميدي چي مي گم ... چشمامو مي بندم و باهات حرف مي زنم ، به اميد اينكه شايد يه ارتباط ذهني بينمون بر قرار بشه ، حرفام و بشنوي و جواب بدي ... اما نه ... نه تو صداي منو مي شنوي ، نه من پاسخي مي گيرم ...
اون وقتي كه بهت گفتم برو ، با اينكه تنهايي قرينم بود و ترس و درد فراق هم نشين تك تك لحظاتم ، بازم يه موقع هايي حضورت رو حس مي كردم ، با يه سلامت و يه احوالپرسيت نيازمو بر طرف مي كردي ... حس قشنگ داشتن در عين نداشتن ... مي فهمي؟ ...

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 0:37  توسط غزل |